در پی چه میگردی بیچاره؟!!

شناسنامه یا هویت گمشده ات،در میان اکثریتی که تو فقط حق رای داری و بس!در پی چه میگردی پدر بیچاره من؟چرا احساسات پاک و ساده ات را به دست این رندان بلاکش سپردی؟که فقط بلایشان را بکشی و پله ای از نردبان ترقی کسانی باشی که وقتی به آن بالا رسیدند هرگز زیر پایشان را نگاه نکنند.پدر عزیزم شناسنامه پر مُهرت را دیشب انداختم توی حوض آب تا جوهر آن مهرها خوب خیس بخورند و خوب پخش شوند که دیگر با عینک ته استکانی ات هم نتوانی ببینی چند بار به این آدم های پر مِهر رای دادی که به خیال خودت همه آنها تاثیر مثبتی در گزینش من در دانشگاه یا استخدام دولتی ام دارد و هرگز نداشت.مگر همین تو نبودی که میگفتی سیاست چیز خوبی نیست و همیشه از آن دور باشید.من به تو قول دادم که دیگر از سیاست چیزی ننویسم ولی انگار در میان تازه واردان مدعی در محفل وبلاگنویسی متهم به سکوت شدم.به تو قول دادم که از آن دور باشم چون به چشم خودم دیدم همان آدمی که تا نیمه شب پشت میکروفن گلویم را برایش پاره میکردم و با سخنرانی های پر آب و تابم از آدم های امسال تو برایش طرفدار جمع میکردم چطور به من پشت کرد.وقتی داشتم از دانشگاه اخراج میشدم از من دوری میکرد و انگار دشمن چندین ساله من بوده که خودم خبر نداشتم.چون همیشه به مرام اعتقاد داشتم برای همین آدم های بی مرام را خوب شناختم و در این بازی دیرینه رندان اعتقاد به مرام ابزار خوبیست که نظر امسال من و تو را جلب کند.مگر یادت نیست که پسر همسایه ما به خاطر مرامش،به خاطر اعتقاد به ایدئولوژی که نه میدانست از کجا نشئت گرفته و نه به کجا میرسد برادرش را که جاش شده بود به رگبار بست.تو به چه چیزی اعتقاد داری؟اول برادری یا "ایدئولوژی" که حتی نمیدانی معنی این کلمه قلمبه سلمبه چیست؟

یادش بخیر آن موقع که بچه بودم همیشه دوران انتخابات شور و حال عجیبی در شهر به پا میشد.از این ستاد به آن ستاد میرفتیم و با صدای طبل و سورنا میرقصیدیم.(هه لپه رکی) هر ستادی که صدای تمبک و سورنای قوی تری داشت به انجا میرفتیم. برادر و پسر خاله هایم که جوان بودند من را همراه خودشان میبردند.همیشه کارمان این بود و هر ستاد انتخباتی که شلوغ تر بود پاتوق ما هم آنجا بود.بعضی وقتها دعوا میشد.و چند عده جوان موتورسوار در وسط خیابان بر علیه یک کاندیدا پیاده میشدند وشعار میدادند.عده ای دیگر به طرفشان هجوم میاوردند و کار به کتک کاری و چاقو کشی میرسید.

گویا امروزه این دعواها مدرن تر شده و طرفین دعوا با وبلاگ نویسی و روزنامه نویسی و بیانیه .....به جان مرام برادرانشان،رفقایشان،هم محلی،هم کلاسی،همشهری و.....میافتند.آنطوری که پیداست امسال عروسی انتخابات باشکوه تر برگزار میشود که هنوز چند ماهی مانده به این جشن و عروسی تب و تابش در بین مردم بوکان افتاده است.و مراسم و محافل سخنرانی و پرسش و پاسخ و شب نشینی و چای خوری و بله برون و خواستگاری و بعد هم طبق معمول هه لپه رکی و جشن و شادی و آخرش خداحافظ همه به سلامت.

هیچ وقت یادم نمیرود خدا بیامرز پدربزرگم برادرم را از خانه اش بیرون کرد چون به حاجی انور رای نداده بود.واقعا چه اعتقادی قوی داشت به حاجی!!!!!چه شبی بود آن زمان .....نیمه شبی که ما را با فریاد حاجیه حاجیه ......از خواب بیدار کردند.که مثلا حاجی در انتخابات پیروز شده و در خانه پدر بزرگم که یکی از کانون های تبلیغاتی ایشان بود نیمه شب برنامه رقص و شادی و پای کوبی جوانان معتقد به مرام محله بود.اما همه این خوشی ها و شادی ها روز بعد رفت تا چهار سال دیگر! و این داستان همیشه ادامه دارد.....

پی نوشت:

دریغ بر ملتی که با شیپور به استقبال حاکم تازه اش میرود،وبا هو کردن بدرقه اش میکند،تنها به خاطر اینکه با شیپور به استقبال دیگری برود.(جبران خلیل جبران)


+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 21:48 توسط کاکه حه‌مه |